خرید بک لینک
با فحش و دری وری آغاز می کند و در انبوه لذّات جنسی پایان میدهد! درست مثل This is The End ! این بار حتی کمی وقیحانه تر! وقیحانه نه فقط از منظر آنچه که می بینیم و می شنویم؛بلکه از این نظر که اصلا از اول قرار نبود این ژانر به این سمت کشیده شود ... "انیمیشن را با وال-ای میشناختیم، یا همان هیولا کوچولوی سبزرنگ یک چشم(!)، یا پیرمرد دوست داشتنیِ آپ، حتی مینیون های زرد رنگ منگل، با گیتار بیس مانولو در کتاب زندگی، یا حتی السا در فروزن!" خدا شاهد است،اصلا سکس و همجنس بازی و رکاکت لفظ و این چرندیات قرار نبود وارد دنیای پاک و دوستداشتنی انیمیشن بشوند... مگر نه اینکه انیمیشن به اسم بچه ها و به کام بزرگ تر ها ست ؟! چرا این یکی، این شکلی شد ؟! چرا به اسم بزرگتر ها و به کام هیچکس شد ؟! شاید هنگام دیدنـش خندیده باشم و حتی مشتاق دیدن پایان قصه (که البته بسیار هم واضح بود) مانده باشم... ولی آخر آخرش،دلم گرفت... اصلا کاش می شد رالف خرابکار را بیاوریم تا گند بزند به تمام کاراکترهای "پارتی سوسیسی"... کاش رنگو می آمد و ولو از روی شانس، با هفت تیرِ عدالت، همهـشان را هدشات میکرد! ای کاش یکی پیدا میشد و تم

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

+ از آمدن دو تن از رتبه های برتر کنکور به مدرسه بگویم که ... بچهها توی حیاط حلقه زده بودند دورـشان و سوال میپرسیدند! از میانگین زمان مطالعه تا برنامه ریزی و... ! اصلا همهی بچه ها علی الخصوص سومی ها هیجان زده شده بودند،شدید! با خودم فکر کردم اینها که رتبه های دو رقمی اند،اینطور همه را به وجد آورده اند! وای به حال هفتهی بعد که تک رقمی ها بیایند! [حقیقتا از بین همهـشان بیشتر منتظر "علی محمد" ام! از طُرُق مختلف با هم آشنا بودیم ولی آنقدر خاکی و متواضع بود که آدم اصلا فکرش را نمیکرد این پسر 26 بشود! نهایتا 300-400 ! بالاخره کسی که 3 بار رتبهی کانونـش تک رقمی شده،نباید کمی کلاس بگذارد؟!] معلم ها را بگو که آمده بودند و برای ما کلاس میگذاشتند! که چه ؟! که دانش آموزانـشان چه کرده اند! مهندس میگفت "آخَر کجای کشور کلاسی هست که از بین 24 دانش آموزش، 8 نفر رتبهی تک رقمی و دورقمی خارج شود؟!" بعد گلو صاف میکرد و با صدای محکم تر میگفت "البته من خودم هم به مدرسه گفته بودم که یه چنین بچه هایی،همهـشون شریف قبول میشن! حتی علیمحمد و یکی دیگهـشون باید تک رقمی میشدند ولی شانس نیاوردند!" بعد هم م

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

من از صدا و سیمای نُهدی حامله ام، شما چطور ؟!

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

همان دیوانه ای که فردا امتحان ترم فیزیک دارد و از ۱۰ واحد درسی فقط دو واحد آن را خوانده! همانی که خاله جانش روز قبل از امتحان فیزیک مهمانی میگیرد و بعد هم از ظهر یکسره ورق بازی میکنند تا شب و هر دست هم کت می شود و حتی حاکم-کت! نو جوی!

و بدتر اینکه... استتوس الان: ویوا نادال! ویواااا :/

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

سرانهی گوش دادن به موسیقی یکهو چند ساعتی زیاد شد، همهـش هم تقصیر شماست! لذا یک دنیا ممنون و متشکر! به عنوان زکات، همهـشون را اینجا میذارم که بقیه هم لذت ببرند! گفتن نداره که این آهنگها بهترین آهنگهایی هستند که دوستان گوش میدن، پس احتمال اینکه دوستـشون داشته باشید خیلی زیاده! شاید فکر کنید دروغ میگم، ولی خودم بلا استثنا همهـشون رو دوست داشتم؛ فقط یکسری را بیشتر، که رنگی کردم! :)) طعم شیرین خیال - دال | از سرزمینـهای شرقی - پالت | دل یار - سارا نائینی | سنگ صبور - چاوشی | روح آزاد - هادی پاکزاد | اسیر شب - فرهاد | چنگیز - چاوشی | پریشان - چاوشی | برف - حجت اشرفزاده | ماه و ماهی - حجت اشرفزاده | آلوده - رستاک | غزال - سهیل نفیسی | ای ساربان - نامجو | تکیهگاه - ستار | نگارا - سالار عقیلی | حال من بی تو - علیرضا عصار | ای یار غلط کردی - عصار | خالی - آقاشون ابی! | آخرین بار - ابی | زندگی - حافظ ناظری | اشارات نظر - سارا نائینی | نرو بمان - پالت | از سرزمینـهای شرقی - پالت | گرم بخند - دنگشو | یه شهر دور - دنگشو | ادامه میدمت - شادمهر | عقل و عشق - شادمهر | اگه یه روز بری سفر (لع

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

صدای آژیر آتشنشانی خیلی دلهرهآور است.. آنقدر که هر بار میـشنوم احساس میکنم قرار است کسی فدا شود! بنظرم هر بار زنگ خطر ساختمان آتش نشانی به صدا در می آید، ممکن است آخرین باری باشد که مأمورین آتشنشانی آن را میشنوند... با عشق خود را برای نجات جانِ مردم به محل حادثه میرسانند، حال آنکه نمیدانند ممکن است لحظاتی دیگر فدا شوند؛ فدای بی فکری، بی مسئولیتی، بی تدبیری و حتی بی شعوری... دست ما مردم از سیاسیون کوتاه است و فریادمان به از ما بهتران نمیرسد؛ پس بیخیال اینکه شهردار پایتخت 100میلیارد تومان از بودجهی یگان ویژهی آتشنشانی را پرداخت نکرده [بخوانید دزدیده] و حتی بیخیال اینکه با گرفتن عوارض از مالکان ملکهای پلاسکو [بخوانید دله دزدی] و در مقابل، عدم رسیدگی به فرسودگیـهای آن، مقصر اصلی این فاجعه است، بیایید به آن روی قضیه نگاه کنیم! قسمت تلخـتر این ماجرا، خود ما مردم هستیم... باورش سخت است، ولی در قرن بیست و یکم، افرادی میان ما هستند که از شعور ابتدایی هم بویی نبرده اند! همانـهایی که شاید اگر کمی شعور بیشتری داشتند، فاجعهی 30دی، مجروحین و شهدای کمتری داشت... امروز اطراف پلاسکو، جمعیت

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد!

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

یَا ﻣُﻐِﺚَ ﻣَﻦْ ﻻ ﻣُﻐِﺚَ ﻟَﻪ...

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

بهترین نیست، ولی «بادکنک قرمز» یکی از "ناز"ترین فیلمـهایی بود که دیدم.. فیلم کوتاهی که به شکلی فوق العاده، سرنوشت پاسکال و بادکنک قرمزش رو تعریف می کنه! بادکنک قرمزی که با احساسه، وفاداره و حتی عاشق میشه :) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

داشتم آهنگ رویا از ش.نجفی را گوش میدادم.. آهنگی که کاملا آماتور ضبط شده ولی پتانسیل ایجاد جنون داره! آهنگی که یه نوازندهی آماتور مثل شاهین، تک نوازی گیتارش را میکنه و دقیقا مثل خودم وقتی میخواد "فا" بگیره، انگشتش روی سیم دوم میلرزه و صدای ویییزززز از گیتارش بلند میشه! این صدا اونقدر واسهـم دردناکه که فکرش را هم نمی تونید بکنید! یادمه اون اوایل، وقتی آقای فردیپور یه آهنگی بهم میداد که تمرین کنم و بیارم، خدا خدا میکردم که "سل مینور" و " فا" نداشته باشه! به طوری که وقتی باهاشون مواجه میشدم کلا روحیهـم رو از دست میدادم! اون موقع ها آرزو میکردم که "می مینور" آکورد غالب آهنگ باشه... آخه میدونید؟! "Em" فقط دو انگشت نیاز داره... صداش هم خیلی نازه! اصلا زیبایی در سادگی و این حرفها! ولی حالا که فکر میکنم با خودم میگم که چقدر احمق بودم! ای کاش زمان به عقب برمیگشت و من هیچوقت از سخت بودن گرفتن آکورد "سل مینور" نمی نالیدم.. یا هیچوقت موقع زخم شدن کنارهی دست راستم وقتی یه آهنگ پر از آپاگادو بود، عصبانی نمیشدم.. یا حتی درد بازو رو به جون میخریدم تا صدای "فا ماژور" به خوبی شنیده بشه... الان شای

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

بعضی روزها وجدان درد پدر آدم را در می آورد! البته تقصیر این وجدان نامرد هم هست! گاهی هم باید مدارا کند و بیخیال شود دیگر؛ اما نمی شود! وجدان دقیقا دست میگذارد روی اشتباهاتی که قابل جبران نیستند! مثل اشتباهی که من طی حدود یک سال اخیر، هر روز مرتکب شدم...! معاونین، امروز را تعطیل اعلام کردند! شاید برای گرامیداشت زنده شدن زاینده رود، شاید برای فراموشی غم پلاسکو یا اصلا شاید هم خودشان حال مدرسه آمدن نداشتند! هر چه که هست، من امیدوارم برای ایجاد آرامش و آمادگی پیش از المپیاد نبوده باشد...! ای وای بر من اگر به منظور آمادگی المپیاد باشد! مگر امروز چندم بهمن است؟! صبر کنید آقا! یعنی چی که فردا مرحلهی اول المپیاد شیمی است؟! من که همین الان از خواب بیدار شدم! خوااااب... یک خواب زمستانیِ طولانی! شاید یکساله! بله، درست میفرمایید؛ زمستان سه ماه است.. ولی من یک سالی را در خواب بودم؛ شما باشید این را چه می نامید؟! یاد دارم که سال اول دبیرستان، تمام منابع المپیادی که مربوط به سالـهای اول و دوم می شد را خواندم! سال دوم حتی شیمی عمومی را هم تمام کردم، دو بار! اما سال سوم... فقط قبل از امتحان ترم، یک

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

خستهام! خیلی زیاد...! آنقدر که تمام بند بند وجودم دارند فحشبارانـم میکنند که "چررااا الآن پست میگذاری؟! مگر تو خواب نداری؟!" و من #از_پاسخ_میمانم... امروز به اندازهی تمام یک ماه گذشته خسته شدم؛ روحی و خصوصا جسمی! صبح سرم را گذاشتم روی دفترچهی سوال و در عالم خلسه به این فکر کردم که چرااا ! ظهر پای تلویزیون هنگام خارج کردن شهدا زار زدم و بعد تا همین حالا بیست کیلومتر پیادهروی کردم! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

مشکل بیان هم دقیقا همینه...

هنوز هم متوجه نشدید حتی...! ;|

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

لزومی ندارد که طرفدار پر و پا قرص تنیس باشید. راجر فدرر و رافائل نادال اسطوره های تکرار نشدنی تاریخ ورزش جهان هستند. و حالا در همین دقایق در عین ناباوری و در برابر چشمهای حیرت زده کارشناسان و تنیس دوستان در فینال رقابت های گرند اسلم استرالیا روبروی هم ایستاده اند. در مثل مناقشه نیست اما تصور کنید پله و مارادونا دارند روبروی هم بازی می کنند. تصور کنید رابرت دنیرو و ال پاچینو در یک سکانس کنار هم نقش بیافرینند. تصور کنید محمد علی کلی و جو فریزر یکبار دیگر داخل رینگ ایستاده اند. #کانال_مانیما... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

توی سنی هستم که چندان هدفـهای قطعی و تنظیم شده واسهی چند سال آیندهـم ندارم! خصوصا بعد از اینکه به تازگی متوجه شدم که المپیاد رو هم باختم، اهدافم دست خوش تغییر شده و بزرگترین هدف فعلیـم احتمالا رفتن به یه دانشگاه خوب باشه! اما خب، وقتی بخوام از این حرف بزنم که «دوست دارم» توی ده سال آینده چه زندگیای داشته باشم، با یه سری رویا طرفـم؛ رویاهایی که در برابرشون مسئولـم و ده سال دیگه باید به خودم جواب پس بدم! مثلا احتمالا ده سال دیگه از خودم این سوالا رو بپرسم: "+کجا زندگی میکنی؟! +ایران! +خاک تو سرت!" یا "+اونجایی که زندگی میکنی چیکار میکنی؟! +توی یه شرکت کار میکنم! +خاک تو سرت!" یا حتی کلیـتر؛ "+چقدر از زندگیـت راضی هستی؟! +..." خلاصه اینکه تصورم از آینده خلاصه شده توی یه سری رویا! رویاهایی که تشکیل شدند از: داشتن یه شرکت بزرگ نرمافزاری توی آرومـترین و زیباترین نقطهی جهان، هر روز دیدن بابا و مامان و پرنسس، اعتبار و شهرت(اَه!)، دخترکوچولوی بور و شیرین خودم و چندتا چیز کوچولوی دیگه! از الآن تا ده سال دیگه، یعنی آخرین روز ژانویهی 2027، صبر میکنم! (صرفا فقط صبر؟! :دی) و اونروز وق

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 11:58

صفحه بندی